تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 21:30 | نويسنده : مریم
الهی... باخاطری خسته،دلی به توبسته،دست از غیر تو شسته،

در انتظار رحمتت نشسته ام..میدهی،کریمی…نمیدهی،حکیمی…

میخوانی،شاکرم… میرانی،صابرم…

الهی،احوالم چنان است که میدانی و اعمالم چنین است که میبینی ...

نه پای گریزدارم و نه زبان ستیز…

الهی،مشت خاکی راچه شایدو ازاو چه برآید وبااوچه باید…؟

دستم بگیر یا ارحم الراحمین...

پ.نوشت :

یاارحم الراحمین ...

دلتنگ حال و هوای محرم شدم خداجونم باشنیدن این مداحی شب غم ها

به سرآمد سحرآمد سحر آمد


تاريخ : شنبه هفدهم آبان 1393 | 20:13 | نويسنده : مریم
در زندگی روزهایی می شود

که دوست داری بزنی به بیابان

بیابان پیدا نمیکنی میزنی به خیابان

با دنیا که هیچ

با خودت هم قهر می کنی

منتظری...

منتظرِ "اویِ" زندگیت

منتظری ببینی حواسش

اصلا به قهر کردنت هست!؟

روز هایی می شود در زندگیت

دوست داری بهانه گیـر شوی

تو لوس شوی و "اوی ِ" زندگیت بگوید:

اجازه هست؟

اجازه هست روی ماه ِ شما را ببوسم؟

اجازه هست من به دورِ شما بگردم؟

اجازه هست دردهایت را مرهمی باشم؟

روزی هم می شود

طرز نگاهت،لحنِ حرفهایت

نوع رفتارت

سرد می شود

نه اینکه واقعا اینطور باشد ... نه!

همه ی همه اش بهانه ست

می خواهی چیز هایی بفهمی ...

بفهمی

اوی ِ زندگی ات حواسش به این همه سردی هست!؟

و امان از آن زمانی که

نفهمند... نفهمند!

به یک‌باره

به هم می ریزی،از هم می پاشی

سرد می شوی ...


بیا جانـم

بیا ...

حواسمان؛ چشمانمان؛ دلمان

اصلا خودِ خودِ خودمان

به "گُل" زندگی‌مان باشد...!!!


تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 | 23:41 | نويسنده : مریم
با توام،با تو خــــــــدا...

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست...

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند...

نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من باز خلوت شده است...

قبل از اینکه برسم

دوستــی را بردند

یک نفر گفت به من: باز دیر آمده ای .... دوست قسمت شده است

با توام با تو خـــــدا ....

یک دل قلابی ...

یک دل خیلی بد... چقدر می ارزد؟ ....

من که هرجا رفتم جار زدم : شده این قلب حراج ... بدوید... یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند.... به همین ارزانــــی

هیچ وقت اما... هیچ کس قلب مرا قرض نکرد...

هیچ کس دل نخرید...

با توام... با تو؛ خـــــدا...

پس بیا... این دل من ... مال خودت...

من که دیگر رفتم اما...

ببر این دل را دنبال خودت...



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 | 23:21 | نويسنده : مریم
دستهــ ـایم را محکمتر بگیـر

من هنوز هم نمیخواهـ ـمـ تورا…

به دستِ خاطرات بسپارمـ…


تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان 1393 | 20:9 | نويسنده : مریم

تنها نه اینكه جنس غمش، جنس ماتمش

حتی سیاهیِ علمش فرق می‌كند...

 كوچه ها و محرم و بيرق و پرچم عزا

من از "حسینُ منّی" پیغمبر خدا

فهمیده‌ام حسین همه‌اش فرق می‌كند...